تبليغاتX
زادگاهم ایران است، فرزند ایرانم - برای پیوستن به "مطلب پيام يك اسكناس فرسوده‌ي ۲۰۰ توماني!" و او در همین نزدیکی است...

یکشنبه چهارم آذر 1386

برای پیوستن به "مطلب پيام يك اسكناس فرسوده‌ي ۲۰۰ توماني!" و او در همین نزدیکی است...

دوست عزيزم محمد درويش از من حقير هم خواست تا از لحظه‌اي بنويسم كه احساس كرده‌ام او در كنار ماست. البته نوشتن از جنگ شايد براي بعضي‌ها خوشايند نباشد و منجر به خط كشيدن روي وبلاگ فرزند ايران گردد ولي من مي‌نويسم....

       بعد از عمليات والفجر 8 بود كه من هم جز نيروهاي بودم كه در اون منطقه عملياتي حضور داشتند. 25 روز از تصرف فاو مي‌گذشت و منطقه عملیاتی به يك ثبات نسبي رسيده بود. ولي بعضي روزها برنامه آتش بازي و زد و خورد هم براه بود.
اين را هم بگویم كه من در آن موقع آرپي‌جي‌زن بودم. يك شب وقتي كه من بايد پست رو تحويل مي‌گرفتمَ بچه‌های اطلاعات و عملیات برنامه شناسايي از وضعيت خط عراقي‌ها داشتند. من هم از همه جا بي‌خبر با دوست هم‌پستي‌ام و مسؤل گروه اومديم تا دم سنگر محل پست. مسول گروه گفت: اينجا جاي پست امشب شماست. بچه‌ها رفته‌اند شناسايي و از نخلستان برمي‌گردند، مواظب باشيد. 

من هم سريع پريدم تو سنگر، بعداز من هم دوستم اومد.
همين كه نشستيم و دور و برمون رو نگاه كرديم.
ديدم كه سنگر از گلوله‌هاي آرپي‌جي و نارنجك‌هاي ضد نفر پر شده و جاي سوزن انداختن نيست.
من و دوستم به هم نگاهي انداختيم...!!! 
من سريع به مسول گروهمون تا نرفته بود، گفتم: اي بابا امشب قرار كه مارو بفرستي رو هوا كه پست ما روگذاشتي تو اين سنگر پر از نارنجك و آرپي‌جي؟؟!!
مسول گروه گفت: نه بابا جون خيالتون راحت اين طرف اصلاً ديد نداره و خبري هم نيست.
من نگاهي به طرف خط عراقي‌ها انداختم و گفتم: آره بابا جون، امشب فاتحه ....

حرف من هنوزتمام نشده بود كه صداي زوزه كشان يك خمپاره كه انگار داشت تو سرم مي‌خورد من و دوستم را به كف سنگر يا همان جعبه‌هاي مهمات جسبوند.

چند لحظه بعد همه جا ساكت شد...

صداي مسول گروه بلند شد. بچه‌ها شما خوبيد؟؟؟

من آروم بلند شدم و دنبال خمپاره و محل اثابتش مي‌گشتم. با كمال تعجب ديدم كه خمپاره دقيقا بين گوني لبه‌ي سنگر و خاك نرم خاكريز فرو رفته و هنوز هم دود مي‌كند. ولي خبري از انفجار نشد كه نشد.!! و بخير گذشت..

و من همانجا فهميدم كه او در همين نزديكي‌هاست. و بقول مادر بزرگ مرحومم كه هميشه مي‌خواند:

گر نگهدار من آنست كه من مي‌دانم                     شيشه را در بغل سنگ نگه مي‌دارم

فرزند ايران

من هم از دوستان فرهيخته‌ي وبلاگم براي شركت در اين شور وبلاگي دعوت مي‌كنم.

آقاي فرداد دولتشاهي             آقاي رضا شيرازي              آقاي پيام احتسابيان 
آقاي حميد لواساني              خانم الهه موسوي             خانم ژاله ف

كساني كه تاكنون به دعوت من پاسخ داده‌اند:

آيا «او» در همين نزديكي است؟! همنهاد

آيا او در همين نزديكي است ؟  پیدا پنهان 

مروز بهار است و من نمي‌توانم آن را ببينم!  سنتز

نوشته شده توسط فرزند ایران در 12:38 |  لینک ثابت   • 
mohandes
 


سایت لينك باكس - بازدید خود را چند برابر کنید